پریروز اتاق گم شد در غوطه زار و پریده رنگ و سردرگم آواز آفتاب دوید در خانه ی بی منطق ای که دیوار نگاهت چوبیست و سقف پرنده نشینت را رگبار بسته ای باز کن این سلول محبوس را که دیوانه ی پریده رنگ سردرگم دیریست با خانه بازگشته است و پریده رنگ و سردرگم
Mamadreza July 2nd, Saskatoon
+
نوشته شده در یازدهم تیر 1390ساعت 2 بعد از ظهر  توسط محمدرضا طایفه
|
در صبح خاکستر و آبی چراغها دورند و شهر تنها بی تو غمگین می گذرد درخت می خواند سبز و آراسته و پروانه ی تنها رویای تو را پرواز میکند در صبح خاکستر و آبی چراغها دورند اما یاد تو قفس سینه را فرو نگذاشته گرم تویی که آغوش تو تنهاست و پرنده دران کوهسار میخواند همچون چراغی همیشه روشن
- به سولی - محمدرضا ، ساسکاتون، ۲۹ می ۲۰۱۱
+
نوشته شده در نهم خرداد 1390ساعت 7 قبل از ظهر  توسط محمدرضا طایفه
|
در بند بود مسایو بر پله های خفته بود مسایو راحت نشستی و با خود برد سیمرغ خشمگین سیمین کودک چشمانت را و مرد نیلوفر و غمگین با تار زخمیش بر پله های خفته در بند رود خروشان مرگ بود پل بسته ی این آهنگ دریغی با من بخوان در بند بود مسایو بر پله های خفته بود مسایو ...
محمدرضا - ۱۵ می - ساسکاتون
+
نوشته شده در بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 11 قبل از ظهر  توسط محمدرضا طایفه
|
آب در خیال راحت حمام لبخندت را پایان بود که میچکید بر سقف اتاقم شبیه حادثه ها بود لرزش آب در وان واژگون در خیال راحت حمام میچکید لبخندت و گریه که در بخار حل میشد با تیغ که پایان بود در وان واژگون راحت حمام
به نوید محمدرضا - ۱۴ می - ساسکاتون
+
نوشته شده در بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 11 قبل از ظهر  توسط محمدرضا طایفه
|
شرجی شده ام مثل اتاق گر گرفته به تخت ریخته ام مثل نارنج رو تختی مثل آبی بر دیوار سخت بگیرد این دل غمگین در قوطی بی سیگار عرق چکیده ی پیراهن نشسته به خون من انگار شرجی شده ام مثل ترانه که گر گرفته در توهم دیدار ولی رود سرد میگذرد از زیر بستر خوابم با تو که برگ پاییز بودی در آتش نهال و شکوفه ی لیمو نه شرجی شده ام ...
+
نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 9 بعد از ظهر  توسط محمدرضا طایفه
|
چقدر رنگ مدرسه دور است چقدر سردم چقدر اتاقم به پنجره میپیچم تکرار کبوتر خواب دیده ام چقدر شوق تو دور است رنگ باز پنجره مهتاب است چقدر میپیچم اتاق سردم است پتوی بوی تو نیست رنگ اتاق گرفته مدرسه دور است
۶ مارچ ۲۰۱۱، ساسکاتون
+
نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 9 بعد از ظهر  توسط محمدرضا طایفه
|
داشتم از تو اتاق پرتقال میچیدم که یکی رد شد یه دسش خنجر بود و یه دسش یه شاخه ی خشکیده تو هوا خشکیده تو هوا ... حواسم که پرت شد داشتم تو اتاق قناری پر میزدم که یکی رد شد یه دسش دونه بود یه دسش یه قفس نفس بریده تو هوا بریده ولی تو هوا ... خوابم که برد داشتم تو اتاق مشقمو مینوشتم که یکی رد شد با صدای نفس مستش تو شکوفه های پرتقالو با پر پر قناری تو رگ هوا من فقط نگاش کردمو دفترمو بستم
۲۰ مارچ ۲۰۱۱ - ساسکاتون
+
نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 9 بعد از ظهر  توسط محمدرضا طایفه
|
و تو فکر میکنی میشود تفاوت میان خنده و غزال را گفت ؟ میان آسمان و دستان لرزان میان پرنده و ابدیت اتاق خاکستری و تصویر تو در آینه پنجره ی تنها و چشمان نیمه بسته گریه ی بی صدا و خنده ی شادی از ته دل میان آرامش گریز پای و غزل چشمانت تفاوت را تو فکر میکنی میشود گفت ؟
+
نوشته شده در بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 0 قبل از ظهر  توسط محمدرضا طایفه
|
چند سال دارم؟
۱۸ سال
مثل همه
۱۶ سال تمام
گاهی
و
کمتر حتا
وقتی که گریه میکم
یا
وقتی که رژ لبم قرمز تمام است
و گوسفندهای خیابان به من میخندند
پیرم
وقتی که از دست ان پسر فرار میکنم
که نرمه ی ریشش طلایی بود
و نگاهش را از من میدزدید
و نمیخندید
از چشمهایش فرار میکنم
که مرا نمی گرگید
چقدر می ارزم ؟
به اندازه ی کفه ی ترازو
وقتی که پراز گلاب باشد
گلاب قمصر کاشان
و بوی خدا بدهد
مثل مادر خسرو
که هین زایمان
رفت
و عروس ماهی ها شد
چند بار تو را دیده ام؟
بیشتراز سکوت خیابان
در نیمه شب شنبه
کنار پمپ بنزین ولنجک
و گونه ها ی یخ کرده ی پرنده های اسیر
و گاز دادن
و رفتن
به سمت اتاق گرم
اتاق گرم فراموشی
نامم چیست؟
راستی نامم چیست؟
تا گرم فراموشی نیستی
بگو
+
نوشته شده در هجدهم بهمن 1388ساعت 10 قبل از ظهر  توسط محمدرضا طایفه
|
رفته روزت به خواب از دیروز شده کارت خراب از دیروز خواب دیدی كه خواب میبینی خواب هم شد عذاب از دیروز خانگی های روزگارت نیست خانه را برده آب از دیروز دستهایم به خونت آغشته ست مستم و بی شراب از دیروز زنگ تعطیل را بزن، برخیز شده ام انتخاب از دیروز!
+
نوشته شده در بیست و سوم آبان 1388ساعت 11 قبل از ظهر  توسط محمدرضا طایفه
|
من مرده بودم اونروز. با خیال راحت. باور کن انگار نه انگار دستت میدیدم كه میکشی رو جنازم . باور کن . حتا صدای نفس آرومت كه هق هقم داشت . و این تازه اول دستان بود . چقدر سال كه باید این زیر میخوابیدم و تو میومدی و صدای نفس آرومت كه هق هقم داشت ... و یکی كه بدجور گریه میکرد . شاید داشتم از یادش میرفتم به همین زودی . نه . صدای نفس آرومت كه با منه هنوز . پس هنوز مونده عزم ، هنوز، تا بیایی و گوش بدی به بارون کنار من ، بمونی باهام . نه ، پس هنوز نمردم. میشمرم. نفستو . و آروم . میگیرم میخوابم.
برای روشی، و عمو بهزاد .
+
نوشته شده در پانزدهم آبان 1388ساعت 9 قبل از ظهر  توسط محمدرضا طایفه
|
مگر از دور میرسد نفسی كه تو را دست می نرسد وآنچنان ساحتت به ما پیچید كه تو را از نفس به کس نرسد سنگ چیدی چنان به پای كه ما زخمی دردهای دیرین را با بلور سکوت غمگینت بردی از یاد و باز ما هستیم
....
در واقع شعر فارسی ی خاصیت خوبش اینه كه میشه تا ابد حرف زد و حرف زد و هیچ چی نگفت !
+
نوشته شده در پانزدهم آبان 1388ساعت 9 قبل از ظهر  توسط محمدرضا طایفه
|
من كه فکر نمیکنم چیزی به جالبی گوگل داشته باشیم، نه حالا، نه هیچوقت دیگه. من از وقتی اومدم کانادا چون کیبورد فارسی ندارم، نتونسته بودم چیزی پست کنم ، ولی به لطف گوگل مساله حال شد! چیزی كه مدتها بود دلم میخواست برنامش بنویسم واسه موبایل، تا کسی كه موبایلشون فارسی نداره، یا کس كه به فینگلیش عادت کردن ازش استفاده کنن. البطه هنوز كه هنوزه کسی رو موبایلشو ننوشته، ولی اینی كه گوگل درست کرده بینظیره، حتما یاسر بزنید و خودتون امتحان کنید:
http://www.google.com/transliterate/persian
شاید ازین به بعد زود به زود پست کردم، خدا داند!
+
نوشته شده در بیست و نهم مهر 1388ساعت 5 بعد از ظهر  توسط محمدرضا طایفه
|
و شيخ سه چارصدروز نخفته بود. گفتند ساسي درويش، مستجابالدعوة
جوانان است. بر او فرود آمد. درويش راز "ما بيداريم" وي از پارميدا*
بخواست. گفت: پارينه چارسال، خوابنما شد كه رياست از وي ربودند و او در خواب بود.
شيخ را بگفت: اي فرشتهخوي، يو بِست بِيبي، معهذا؛ تو را خفتن به، تا خلقي از
دست تو بياسايند! و من و پارميدا نيز؛ و خود تو نيز؛ قس علي هذا....
*نوعي شكلات محصول داخل كه تلخ باشد و لذيذ نيز؛ و
برخي دراويش خاصه، مسائل مافي از او در پرسند
+
نوشته شده در دوازدهم خرداد 1388ساعت 7 بعد از ظهر  توسط محمدرضا طایفه
|
شعری از جیمز ویتفیلد. شاعر آمریکایی. ۱۸۳۰-۱۸۷۰. با ترجمه ی خودم:
آمریکا، با توست، آی سرزمین بلند آزادی،
- با توست که آوازم را سربرمیدارم،
آی سرزمین خون، و جنایت، و دروغ.
America, it is to thee, Thou boasted land of liberty, —It is to thee I raise my song, Thou land of blood, and crime, and wrong.
James M. Whitfield (1830 - 1870)
+
نوشته شده در بیست و دوم دی 1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط محمدرضا طایفه
|
شعرها و نوشته هام رو معمولا برای کسی نمی خونم جز خواهرام. شاید اینجا کسای دیگه ای هم اونقدر نزدیک باشن تا حسشو بگیرن و شریکم بشن. شاید اینجا تو رو پیدا کردم. من مهندسم. اینم یکی از دلیلام واسه شعر گفتنه. تنهایی رو وقتی تو تکنیک غرق می شم بهتر از همیشه می فهم. حتی کنار ِ بهترین دوستام. زیبایی ها رو هم واضحتر از همیشه می خونم. حتی کنار ِ تو. آخرشم خواستم اینو اضافه کنم که کاش حس کاملتو تو نظرات می دادی. هرچند. حتی یه نظر ِ کاملا خالی هم لطفه و منت. به مهمونی شعر ِ من خوش اومدی رفیق ....
مطالب این وبلاگ آثار محمدرضا طایفه بوده و برخی از حقوق آن مطابق شرایط لایسنس Creative Commons BY-NC-ND متعلق به اوست. مطابق این لایسنس شما
آزادید
تا
بدون کسب اجازه
از خالق آثار،
آن را
تحت شرایط
زیر
به اشتراک بگذارید
یعنی
کپی برداری کنید، توزیع نمایید و انتقال دهید
:
1-
انتساب
: می باید اثر را به "محمدرضا طایفه" و به این وبلاگ منتسب نمایید.
2-
بدون انتفاع
: نباید از اثر استفاده ی مالی - تجاری نمایید.
3-
بدون تغییر
: نباید در اثر تغییری اعمال نمایید.
در تمامی استفاده های مجدد یا توزیع آثار می باید موارد این لایسنس به روشنی ذکر گردد. برای این کار می توان به لینک Creative Common اشاره نمود.
هر کدام از شرایط فوق در صورت کسب اجازه از خالق آثار می تواند ندیده گرفته شود.
هیچ یک از شزایط این لایسنس منافی حقوق اساسی خالق آثار نبوده یا آن را محدود نمی نماید.