تبليغاتX
راه رفتن روی خط ممتد [شعر م. طایفه]
شعرها و کمی نوشته ها.
پریروز
اتاق گم شد در غوطه زار
و پریده رنگ و سردرگم
آواز آفتاب دوید در خانه ی بی منطق
ای که دیوار نگاهت چوبیست
و سقف پرنده نشینت را
رگبار بسته ای
باز کن این سلول محبوس را
که دیوانه ی پریده رنگ
سردرگم
دیریست
با خانه بازگشته است
و پریده رنگ
و سردرگم

Mamadreza
July 2nd, Saskatoon

+ نوشته شده در  یازدهم تیر 1390ساعت 2 بعد از ظهر  توسط محمدرضا طایفه  | 


همچون پرنده به نیزار
اتاق و پنجره خالیست 
شامگاه می خواند
و دست غمگین تو خالیست 
همچون
پرنده 
به
نیزار 
غمگین و خالی

june 24, saskatoon 

+ نوشته شده در  ششم تیر 1390ساعت 8 بعد از ظهر  توسط محمدرضا طایفه  | 

در صبح خاکستر و آبی
چراغها دورند 
و شهر تنها 
بی تو غمگین می گذرد 
درخت می خواند 
سبز و آراسته 
و پروانه ی تنها 
رویای تو را 
پرواز میکند 
در صبح خاکستر و آبی 
چراغها دورند 
اما یاد تو 
قفس سینه را
فرو نگذاشته 
گرم تویی که آغوش تو تنهاست 
و پرنده دران کوهسار میخواند 
همچون چراغی 
همیشه روشن 

- به سولی 
- محمدرضا ، ساسکاتون، ۲۹ می ۲۰۱۱

+ نوشته شده در  نهم خرداد 1390ساعت 7 قبل از ظهر  توسط محمدرضا طایفه  | 

در بند بود مسایو
بر پله های خفته
بود مسایو
راحت نشستی و با خود برد
سیمرغ خشمگین
سیمین کودک چشمانت را
و مرد نیلوفر و غمگین
با تار زخمیش
بر پله های خفته
در بند رود خروشان مرگ
بود
پل بسته ی این آهنگ
دریغی با من بخوان
در بند
بود
مسایو
بر پله های خفته
بود
مسایو
...

محمدرضا - ۱۵ می - ساسکاتون

+ نوشته شده در  بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 11 قبل از ظهر  توسط محمدرضا طایفه  | 

آب
در خیال راحت حمام
لبخندت را پایان بود 
که میچکید
بر سقف اتاقم 
شبیه حادثه ها بود 
لرزش آب 
در وان واژگون 
در خیال راحت حمام 
میچکید
لبخندت 
و گریه که در بخار حل میشد
با تیغ که پایان بود 
در وان واژگون 
راحت حمام 

به نوید 
محمدرضا - ۱۴ می - ساسکاتون

+ نوشته شده در  بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 11 قبل از ظهر  توسط محمدرضا طایفه  | 

شرجی شده ام 
مثل اتاق گر گرفته 
به تخت ریخته ام 
مثل نارنج رو تختی 
مثل آبی بر دیوار 
سخت بگیرد این دل غمگین 
در قوطی بی سیگار 
عرق چکیده ی پیراهن 
نشسته به خون من انگار 
شرجی شده ام
مثل ترانه که گر گرفته 
در توهم دیدار 
ولی رود سرد میگذرد 
از زیر بستر خوابم 
با تو که برگ پاییز بودی در آتش 
نهال و شکوفه ی لیمو نه 
شرجی شده ام
...

+ نوشته شده در  هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 9 بعد از ظهر  توسط محمدرضا طایفه  | 


چقدر رنگ مدرسه دور است 
چقدر سردم 
چقدر اتاقم 
به پنجره میپیچم 
تکرار کبوتر خواب دیده ام 
چقدر شوق تو دور است 
رنگ باز پنجره مهتاب است 
چقدر میپیچم 
اتاق سردم است
پتوی بوی تو نیست
رنگ اتاق گرفته 
مدرسه دور است

۶ مارچ ۲۰۱۱، ساسکاتون 

+ نوشته شده در  هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 9 بعد از ظهر  توسط محمدرضا طایفه  | 

داشتم از تو اتاق پرتقال میچیدم 
که یکی رد شد 
یه دسش خنجر بود و 
یه دسش 
یه شاخه ی خشکیده تو هوا
خشکیده 
تو هوا 
... 
حواسم که پرت شد 
داشتم تو اتاق قناری پر میزدم 
که یکی رد شد
یه دسش دونه بود 
یه دسش 
یه قفس نفس بریده تو هوا 
بریده 
ولی تو هوا 
...
خوابم که برد 
داشتم تو اتاق مشقمو مینوشتم 
که یکی رد شد 
با صدای نفس مستش تو شکوفه های پرتقالو 
با پر پر قناری تو رگ هوا 
من فقط نگاش کردمو 
دفترمو بستم

۲۰ مارچ ۲۰۱۱ - ساسکاتون

+ نوشته شده در  هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 9 بعد از ظهر  توسط محمدرضا طایفه  | 


و درخت غمگین نشسته بود 
با پاییز خردسال بر شانه اش 
و خنجر خاطره ای گمنام بر سینه اش 

بر گوشه ی آسمان ستاره ای گذشت 

و درخت غمگین ایستاده بود 
با زمستان پیر بر دستانش 
و درنگ کوتاه تو زیر سایه اش 

بر گوشه ی آسمان ستاره ای فروخفت 

و درخت آنجا بود 
با بهار نگاه تو بر شاخسار خندانش 
و بر ترانه ی من خط می زد با ناز دلکش شکوفایش 

بر گوشه ی آسمان 
ستاره زد چشمانت
و درخت غمگین
آنجا بود

+ نوشته شده در  بیست و ششم اسفند 1389ساعت 1 قبل از ظهر  توسط محمدرضا طایفه  | 

و تو فکر میکنی 
میشود
تفاوت میان 
خنده و غزال را گفت ؟
میان آسمان و دستان لرزان 
میان پرنده و ابدیت 
اتاق خاکستری و تصویر تو در آینه 
پنجره ی تنها و چشمان نیمه بسته 
گریه ی بی صدا و خنده ی شادی از ته دل 
میان آرامش گریز پای و غزل چشمانت 
تفاوت را 
تو فکر میکنی 
میشود گفت ؟

+ نوشته شده در  بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 0 قبل از ظهر  توسط محمدرضا طایفه  | 

بوی عیدی

بوی توت

بوی خواب های رنگی

بوی تند پیاز داغ

برای همیشه

توی نفسهات و نگات

بوی گل همیشه بهار

که خشک شده

لای دفتر زندگیت

بوی پنجره ی بسته

بوی پرده ی کشیده

بوی گردگیری هر روز

بوی بچه ها که دیر آمده اند از کلاس

مشق نانوشته

رخت مانده

کار های ناتمام

بوی ظرفهای نشسته

تکلیفهای مکرر

اتاق تکراری

بوی زندان

که همیشه میماند

وسط سفره ی نو

با اینا

زمستونو سر میکنی

با ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا اینا

خستگی از سر میکنی

....

+ نوشته شده در  بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 11 بعد از ظهر  توسط محمدرضا طایفه  | 

آن شب که اشک می ریخت 
ابری که خنده می زد 
بر آسمان شهرم
رد پرنده می زد

گفتی خدا نگهدار 
دست تو را گرفتم 
لبخند نازنینت 
دل را به بند می زد

من در پی سیاهی 
میپیچم این چه زخمیست
کین مستطیل مبهوت 
با بغض مانده می زد

آن شب که اشک می ریخت 
ابری که خنده می زد 
لبخند نازنینت 
دل را به بند می زد

گفتی خدا نگهدار 
دست تو را گرفتم 
در آسمان شعرم 
رد پرنده می زد

+ نوشته شده در  نهم اردیبهشت 1389ساعت 3 بعد از ظهر  توسط محمدرضا طایفه  | 

خورشید به سر رسید، سرد، برگرد
دنبال سحر نباش مرد، برگرد
آتش به شبت گرفته طوفانی باش
ای وای ستاره پشت کرد، برگرد

+ نوشته شده در  بیست و دوم فروردین 1389ساعت 7 بعد از ظهر  توسط محمدرضا طایفه  | 

از تو را ندیدن اغلب *

از دیدن اینکه نمیآیی

از هزار راه نرفته

که گم میشود در غبار

از این فراموشی مطلق

هزار حرف نگفته

از خالی بودن من

وقتی که نیستی

این کنار

از عجیب بودن ماه

که سیصد سال و سی روز است

در نبودن تو

از رمز اتاق تنهایی

که فراموش کردم

زیر پا گردی

زیر زبان گنجشک پیاده رو

از تماشای مصیبت باران

از ابر

از عزیمت یاران

از تو را ندیدن اغلب

از دیدن اینکه

شاید

نمی آیی



be Amire rezapour va Maryame nazem

baashad ke baa aghlabash hichvaght hamsafar nashavand

va be shima

ke maara gereftar e in aghlab kard

engaar


intor khande shavad-:az to raa nadidan e aghlab :*
+ نوشته شده در  یازدهم فروردین 1389ساعت 5 بعد از ظهر  توسط محمدرضا طایفه  | 

چشم هایت گم شد
بال هایت یخ زد

لحظه ها سال شد و
سال هایت یخ زد

برگ هایت پاییخت
میوگی هایت ریخت

مانده هایت پوسید
کال هایت یخ زد
+ نوشته شده در  دهم فروردین 1389ساعت 5 بعد از ظهر  توسط محمدرضا طایفه  | 

من جزو اتاقهای کلاسم

پنجره هایم بسته اند ، از ترس خیابان
و از پشت میله هایم ، چشم های بچه هایم زندانیست

من جزو قدم های آخر تابستانم
وقتی که مدرسه اینجا نیست
و در خواب بعد از ظهر کلاس ها
آفتاب پر نمی زند

من نمره ی جغرافیای پنجمم
که فراموشم کرده اند همسایه ها
و در پیچ پیچ مکرر تاریخ
دنبال سایه ی خود می گردند

من تآسف ممتد تخته سیاه ام
که ذات جگرش از ما پنهان بود
و با نوک انگشت تنبلترین کفتر باز اتاق
به سپیدی قصه ها می شد

سال ها پشت دیوارم من
مثل شعاری کهنه
بر رنگ و روی رفته ی خاطره ها

و زندانی این چارچوب های تکراری
نفس کشیدن را به تو یاد نخواهد داد

من جزو اتاق های زندانم

+ نوشته شده در  دهم فروردین 1389ساعت 2 قبل از ظهر  توسط محمدرضا طایفه  | 

چند سال دارم؟
۱۸ سال
مثل همه
۱۶ سال تمام
گاهی
و
کمتر حتا
وقتی که گریه میکم
یا
وقتی که رژ لبم قرمز تمام است
و گوسفندهای خیابان به من میخندند
پیرم
وقتی که از دست ان پسر فرار میکنم
که نرمه ی ریشش طلایی بود
و نگاهش را از من میدزدید
و نمیخندید
از چشمهایش فرار میکنم
که مرا نمی گرگید
چقدر می ارزم ؟
به اندازه ی کفه ی ترازو
وقتی که پراز گلاب باشد
گلاب قمصر کاشان
و بوی خدا بدهد
مثل مادر خسرو
که هین زایمان
رفت
و عروس ماهی ها شد
چند بار تو را دیده ام؟
بیشتراز سکوت خیابان
در نیمه شب شنبه
کنار پمپ بنزین ولنجک
و گونه ها ی یخ کرده ی پرنده های اسیر
و گاز دادن
و رفتن
به سمت اتاق گرم
اتاق گرم فراموشی
نامم چیست؟
راستی نامم چیست؟
تا گرم فراموشی نیستی
بگو

+ نوشته شده در  هجدهم بهمن 1388ساعت 10 قبل از ظهر  توسط محمدرضا طایفه  | 

در مافیای شعر پاییز است

در ذو الجلال تو احسان

خودکار تیر بخت مرا پس بگیر

دست خودم نیست نقطه ها

در مافیای شعر خونریزیست

شاعر برای تو می‌‌میرد

لای درخت مکافات

با زخمهای کوچک غمگینش

و آن‌ بیرون

مهلکترین قضاوت تاریخ می‌‌وزد

خواننده‌ای که برگ گلویش شکفته است

و شاخهای گلویش را ارّه می‌‌کشاند

خواننده‌ای که روزنامه می‌‌خواند

می‌ وزد

و حروف نپختهٔ حرف‌های مرا

در بغض هفت صفحه حوادث

از یاد می‌‌برد

در مافیای شعر

پاییز است

در ذوالجلال تو چیست؟

+ نوشته شده در  سی ام آذر 1388ساعت 9 قبل از ظهر  توسط محمدرضا طایفه  | 

رفته روزت به خواب از دیروز
شده کارت خراب از دیروز
خواب دیدی كه خواب میبینی
خواب هم شد عذاب از دیروز
خانگی های روزگارت نیست
خانه را برده آب از دیروز
دستهایم به خونت آغشته ست
مستم و بی شراب از دیروز
زنگ تعطیل را بزن، برخیز
شده ام انتخاب از دیروز!
+ نوشته شده در  بیست و سوم آبان 1388ساعت 11 قبل از ظهر  توسط محمدرضا طایفه  | 

دنبال من نباش، به جایی نمی رسی
از راه من به هیچ کجایی  نمی رسی
بهتی چنان عمیق کشیدم به دور خود
فریاد بر کشی به صدایی نمی رسی...
+ نوشته شده در  نوزدهم آبان 1388ساعت 11 قبل از ظهر  توسط محمدرضا طایفه  | 

من مرده بودم اونروز. با خیال راحت. باور کن انگار نه انگار
دستت میدیدم كه میکشی رو جنازم . باور کن . حتا صدای نفس آرومت كه هق هقم داشت . و این تازه اول دستان بود . چقدر سال كه باید این زیر میخوابیدم و تو میومدی و صدای نفس آرومت كه هق هقم داشت ... و یکی كه بدجور گریه میکرد . شاید داشتم از یادش میرفتم به همین زودی . نه . صدای نفس آرومت كه با منه هنوز . پس هنوز مونده عزم ، هنوز، تا بیایی و گوش بدی به بارون کنار من ، بمونی باهام . نه ، پس هنوز نمردم. میشمرم. نفستو . و آروم . میگیرم میخوابم.

برای روشی، و عمو بهزاد .

+ نوشته شده در  پانزدهم آبان 1388ساعت 9 قبل از ظهر  توسط محمدرضا طایفه  | 

مگر از دور میرسد نفسی
كه تو را دست می نرسد
وآنچنان ساحتت به ما پیچید
كه تو را از نفس به کس نرسد
سنگ چیدی چنان به پای كه ما
زخمی دردهای دیرین را
با بلور سکوت غمگینت
بردی از یاد و باز ما هستیم

....

در واقع  شعر فارسی ی خاصیت خوبش اینه كه میشه تا ابد حرف زد و حرف زد و هیچ چی نگفت !

+ نوشته شده در  پانزدهم آبان 1388ساعت 9 قبل از ظهر  توسط محمدرضا طایفه  | 

کلمات ابلهند و ناکافی

شعرها بیخودند و حرافی

واژه‌ها بو گرفته اند انگار

آشغالی که مانده در صافی

صوفی آنقدر استخاره کشم

که مشرف شوم به علافی

دختر داستانمان گم شد

در مسیر کلاس جغرافی

کاش میشد رها شویم از تو

تا به آخر رسد غزل بافی‌

+ نوشته شده در  یازدهم آبان 1388ساعت 12 بعد از ظهر  توسط محمدرضا طایفه  | 

من كه فکر نمیکنم چیزی به جالبی گوگل داشته باشیم، نه حالا، نه هیچوقت دیگه. من از وقتی اومدم کانادا چون کیبورد فارسی ندارم، نتونسته بودم چیزی پست کنم ، ولی به لطف گوگل مساله حال شد! چیزی كه مدتها بود دلم میخواست برنامش بنویسم واسه موبایل، تا کسی كه موبایلشون فارسی نداره، یا کس كه به فینگلیش عادت کردن ازش استفاده کنن. البطه هنوز كه هنوزه کسی رو موبایلشو ننوشته، ولی اینی كه گوگل درست کرده بینظیره، حتما یاسر بزنید و خودتون امتحان کنید: http://www.google.com/transliterate/persian شاید ازین به بعد زود به زود پست کردم، خدا داند!
+ نوشته شده در  بیست و نهم مهر 1388ساعت 5 بعد از ظهر  توسط محمدرضا طایفه  | 

گِريَم گرفته بود

در اين اتاق ِ صفر

تنها نشستم و

رفتم سراغ ِ صفر

بيرون از اين اتاق

چشمان ِ بي كست

در انتظار ِ داغ

چون چلچراغ ِ صفر

يك عمر آتشت

در من چنان گرفت

اي نارفيق ِ دور

گشتم عياق ِ صفر


* به ساراي خانه ي فيروز


+ نوشته شده در  بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 12 بعد از ظهر  توسط محمدرضا طایفه  | 

و شيخ سه چارصدروز نخفته بود. گفتند ساسي درويش، مستجاب‌الدعوة جوانان است. بر او فرود آمد. درويش راز "ما بيداريم" وي از پارميدا* بخواست. گفت: پارينه چارسال، خوابنما شد كه رياست از وي ربودند و او در خواب بود. شيخ را بگفت: اي فرشته‌خوي، يو بِست بِي‌بي، مع‌هذا؛ تو را خفتن به، تا خلقي از دست تو بياسايند! و من و پارميدا نيز؛ و خود تو نيز؛ قس علي هذا....

 

*نوعي شكلات محصول داخل كه تلخ باشد و لذيذ نيز؛ و برخي دراويش خاصه، مسائل مافي از او در پرسند
+ نوشته شده در  دوازدهم خرداد 1388ساعت 7 بعد از ظهر  توسط محمدرضا طایفه  | 

چه کسی می آمد             از نمی دانم کی؟

که نمی شد با او               حرف زد، از پارک وی؟

 

کاش کافش کش داشت      الفش کاهش داشت

کاش شینش می خواست    نقطه اش خواهش داشت

 

کاش می شد با او             منفجر کرد مرا

پاک می کرد به کلّ             مرد نا مرد مرا

 

بوی لکلک می کاشت          سقف بی دغدغه را

کاش می پروازید                بال های یقه را

 

او نیامد، گیرم                    کوسه مهمانی داد

تحت تحریم تمام                 طرقه با "رانی" داد

 

او نیامد امّا                       من به شب تیغ زدم

پلّه ها بمب شدند              من فقط جیغ زدم ...
+ نوشته شده در  بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط محمدرضا طایفه  | 

برای فصل سرد فروغ، و ستاره های مقوّاییش، که در آسمان ما ماندگارند انگار


! KAMI TOULO DERAAZ AST, BEBAKHSH !


آه ستاره ها

ستاره های مقوّایی عزیز

وقتی که

همان ها که فروغ می گفت

جان تربچه های باغچه بگو

آخر چرا مرا ته دریا نگه می داری؟

درست نیست به خدا

Not fare,

با روسری قرمزت بگردی و باز

دیوانه می کنی

پرنده ی پاییزی

راحت باش / من که همین همسایه ی

 بغلیم بابا / اس ام اس ندادم که

جواب نمی دهی؟

بپّر هوا که چه بارانیست

خط می کشند روی هوا

سحرکشان بارانی

پرنده های منتظر تخت

توی اتاق

راحت بود که

گوشی را بد گذاشته ام شاید

تکرار کن

نام مرا

تو رو خّدا

پرنده ی

                تازه بال

                                پاییزی

آخر

چرا

من ساده را

                ته ته دریا

کوفت می کنی؟

با ناخن؟

آن هم!

عجب اتاق کثیفی،

جادو بکش نترس

به این ترانه که زرد

بنفش

آبی

پروانه ی پرواز رنگین کمان است

حتّی ته دریای اتاقت

آه که ستاره ها

نمی فهمند

خرند

وگرنه خورشید فلک زده ای پیدا می کردند

آویزان می شدند به اکسیژن

و اشرف مخلوقات می خوردند

تا ابد

توی علّاف را بگو

که من بریده گلو را

ته دریا نگه می داری

لا اقل بگذار در ساید بای ساید

Fresh up honey;

اینجا که مکزیک نیست

ما لوبیا سیاه نمی خوریم که مزخرف بگوییم

ما هایپ می خوریم

و بال در می آوریم به کوری چشم رد بول

Thanks a lot

One shot's enough!

خفّه بمیر بابا

تازه حسّ سیگار گرفته ایم

پرنده جان

پرنده ی معطوف بهاری

جان پدرت این هم شد جا؟

مرا

ته دریا

زهرمار نکن

سنگ بکش دور من حتّی

آب بریز

پاشویه را صفا بده با نان و پنیر

با ریحان اساطیر

توی خیابان اسفندیار

و قول بده

قر نزنی

قر بدهی

فلک کنی من از دور افتاده را

به بنفش همین اتاق قسم

که بار تو را به هم می ریزم

نه یک بار

نه صد بار

صد و یکی دو بار

به همین فلک مستقیم

چارّاه ایران پاک

نبش حکیم

بوعلی سینا

که فحش داد به زکریّای الکلی

و بساطی چید به وسعت آنقدر

و پرنده باز هم که بود

عاشق که شد

وزارت را بوسید و کشید کنار

با پولها رفت کانادا

چاه نفت خرید و با دختر مسیحی شعرهای قدیمی،

که اسم معصومش یادم نیست،

که اسم وای خدایا معصومش یادم نیست،

یک عمر تمام را تلف کرد

مثل آتش

و سرد نشد

آنوقت

توی پرنده ی بی بال

نشسته ای که من سرد شوم این زیر؟

ته دریا؟

دست بردار

پدر من

از سر سپید ستاره ها

ستاره های مقوّایی عزیز

و همه ی آن ناز ها که فروغ ریخت

و جای پنج حرف حقیقت که روی گورش ماند

وبرف که آمد،

ته دریا را شست،

سفید کرد و با خود بر.

پرنده

                پرنده ی پاییزی

                                                آخر چرا؟

 

To sherigal

Zirz

24.1.88

.m

+ نوشته شده در  بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط محمدرضا طایفه  | 

دخیل بستم ای / تبر به دست و می/ به دست مست و وی/

شکسته پای و پی / بریده بال و هی/ در انتظار دی/

که چل چهلّه طی/ شود مگر که وی/ ز خاک دشت جی/

از آسمان ری/ چنان دمد که پی/ برم که نام وی/ چه معجزات پی/

به پی کند تو ای/ روا کننده کی/ به ما رسی و وی/

به ما دهی تو کی/ ازان هوس که وی/ زدم به جان و پی/

ز لیلیان می/ لبان داغ وی/ رسی به ما تو کی /

که نی نوای وی/ شکفته روی نی/ اگر رسد ز وی/

به من به ما به وی / بگو برای کی ... بگو برای کی ...


به این می گن صنعت مراعات الفطیر!
+ نوشته شده در  بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 6 قبل از ظهر  توسط محمدرضا طایفه  | 

شعری از جیمز ویتفیلد. شاعر آمریکایی. ۱۸۳۰-۱۸۷۰. با ترجمه ی خودم:

آمریکا، با توست، آی سرزمین بلند آزادی،

- با توست که آوازم را سربرمی­دارم،

 آی سرزمین خون، و جنایت، و دروغ.

 America, it is to thee, Thou boasted land of liberty,
—It is to thee I raise my song,
Thou land of blood, and crime, and wrong.

James M. Whitfield (1830 - 1870)

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم دی 1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط محمدرضا طایفه  | 

 

Creative Commons License
This work by Mohammadrez Tayfeh is licensed under a Creative Commons Attribution-Noncommercial-No Derivative Works 3.0 Unported License.

مطالب این وبلاگ آثار محمدرضا طایفه بوده و برخی از حقوق آن مطابق شرایط لایسنس Creative Commons BY-NC-ND متعلق به اوست. مطابق این لایسنس شما آزادید تا بدون کسب اجازه از خالق آثار،
آن را تحت شرایط زیر به اشتراک بگذارید یعنی کپی برداری کنید، توزیع نمایید و انتقال دهید :

1- انتساب : می باید اثر را به "محمدرضا طایفه" و به این وبلاگ منتسب نمایید.
2- بدون انتفاع : نباید از اثر استفاده ی مالی - تجاری نمایید.
3- بدون تغییر : نباید در اثر تغییری اعمال نمایید.

در تمامی استفاده های مجدد یا توزیع آثار می باید موارد این لایسنس به روشنی ذکر گردد. برای این کار می توان به لینک Creative Common اشاره نمود.
هر کدام از شرایط فوق در صورت کسب اجازه از خالق آثار می تواند ندیده گرفته شود.
هیچ یک از شزایط این لایسنس منافی حقوق اساسی خالق آثار نبوده یا آن را محدود نمی نماید.